انتظار
تو آشناترین برای من بودی وتنها باده ی عشقم که از جام
نگاهت سیراب می شدم.
دریغ که در یک غروب بی انتها بار سفر بستی ورفتی.
خاطرات مان رادر کوله بارت گذاشتی ورفتی.
هر چه نگاهت کردم هرچه صدایت کردم هرچه فریاد کشیدم
هرچه بر سر و سینه زدم ونامت را با هزار آرزو بر زبان آوردم
خاموش نگاهم کردی ورفتی .
آن روز غنچه های بغض در گلویم شکفت وآسمان ابری چشمانم
بارانی شد آنروز پر زدی ورفتی وپیش آن که تورا ببویم ودر میان
نگاه مبهوتم پرپر شدی و غمی به وسع دریا در وجودم طوفانی
شد. شاید یک روز که من تنهادر دشت غروب آفتاب راتماشا میکنم
از پشت تپه ها بایک سبدپر از یاس ونرگس پیداشوی بیایی و به
سبزی های دشت شوق شکفتن دهی.
من هر شب دعا می کنم که تو هرچه زود تر از مهمانی فرشتگان
خدا باز گردی.
من هر روز صدای گام هایت را می شنوم که اغز آسمان ها می آیی
ودر محراب گل ها نماز صداقت می خوانی.
ومی بینم اطلس ها ومریم ها را که در این نماز به معصومیت اشکهای
تو اقتدا می کنند.
ای کاش بیایی نه پرندگان رها شده از قفس غربت بلکه برای دل تنها
و عریان من!!!