تغییر

یاد خدا آرامبخش قلبهاست

تغییر

هرچه می خواهم تغییر کنم یا تغییری در خودم احساس کنم احساس می کنم که زندگی مخالف است. هرچه می خواهم لبخند بزنم و احساس کنم که خوشحال و خوشبختم ، یا صحنه ی زشتی  می بینم یا کسی به من حرفی می زند که باعث می شود تمام روز ناراحت بمانم. و نمی دانم که چگونه این افراد دور و برم را گرفته اند؟ از کجا آمده اند؟ نمی دانم آن افراد و دوستان قدیمی ام چرا و چگونه تغییر کرده اند و هر کاری می کنند تا حال من را بگیرند؟ اما من باز هم سعی می کنم تغییرم را حفظ کنم و احساس کنم تغییر کرده ام. اما باز هم بعضی ها آنقدر بر اعصابم راه می روند که دیوانه می شوم. اما بعد که فکر می کنم می بینم که چه راه های ساده ای بودند که می توانستند مرا از آن حالت ها در بیاورند و اما من با لجبازی سعی می کردم آن افراد را خاموش کنم و اعصابم را خرد می کردم به طوری که می توانستم به سادگی بگذرم ولبخندم را حفظ کنم.

اما امروز تجربه ی خوبی بود برایم. امروز آموختم که چگونه لبخندم را حفظ کنم و در هر شرایطی شاد باشم و بیشتر به حرف زدنم توجه کنم تا مثل امروز حرف هایی نزنم که پس از چند دقیقه پشیمان شوم. و امروز چیز های زیادی آموختم که به نوشتم همین قدر از آن ها کفایت می کنم.

من در راه تغییرم وبرای بهتر شدن تلاش می کنم.

90.11.13

غرور

بسم الله الرحمن الرحیم

غرور من

غرور من آنقدر زیاد است که وصفش بسیار سخت است. غرور من با همه درگیر است وهمیشه پیروز اما نمی دانم چرا همیشه مقابل یک فرد شکست می خورد؟

فردی که آنقدر ضعیف وبی آزار است که وصفش بسیار سخت است و همیشه راه خود دارد. نه با کسی درگیر است ونه کاری به کسی دارد، سر به زیر و آرام.

من سخت در عجبم که چگونه این همه غرور من در مقابل ذره ای از فروتنی ام این گونه زانو می زند؟

سخت در عجبم...؟

90.09.25

این روز ها...

بسم الله الرحمن الرحیم

این روز ها

اگر می توانستم آنچه در این مغز می گذرد را به روی کاغذ بیاورم شاید اندازه این کره خاکی کاغذ سفید نیاز بود

این روزها آنقدر غرق افکارم می شده ام که آبشش در آورده ام خیلی سخت می توانم چند لحظه ای را خارج از این افکار بگذرانم

این روزها آنقدر دگیر زندگی شده ام که بعضی وقت ها زخم هایی بر بدنم احساس می کنم

این روز ها مشکلات مرا همش با اختلاف دو گل وبیشتر شکست می دهند برای همین ته جدول زندگی مانده ام

و این روز ها همچنان می گذرند

معنی شجاعت

بسم الله الرحمن الرحیم

معنی شجاعت

چند روزیست که حال خودم را هم ندارم.نه می نویسم ، نه می خوانم ،نه هدفی دارم ،نه تلاش می کنم و نه هیچ کار مفید دیگری را. اما دیگر بس است نمی گذارم این یک عادت شود از این به بعد با برنامه ،نظم وهدف زندگی می کنم

دیگر بس است

این نقطه آغازی بود برای موفقیت ها و انتهایی برای بی نظمی های فردی که الآن در اوج موفقیت فردی خود به سر می برد

شجاعت تنها این نیست که همیشه با توان در مقابل شکست ها ایستاد ، گاهی هم صدای آرامی پس از شکست است که در انتهای شب با خود می گوید : فردا باز هم شروع می کنم وبا تمام توانم تلاش می کنم

بیایید از فردا شروع کنیم و به سوی زندگی دلخواه وسرشار از موفقیت خود حرکت کنیم

احساسات

بسم الله الرحمن الرحیم

احساسات

بیایید ابراز کنیم

تا فرصت داری احساسات وعواطف خودت را ابراز کن شاید دیگر هیچ موقع این فرص پیش نیاید و آن وقت تا آخر عمرت پشیمان بمانی

احساساتی را که نسبت به دوستان خود، اطرافیان خود و دوستان وآشنایانی که از ما دورند داریم را از آن ها پنهان نکنیم شاید پس ازمدتی دیگر نتوانیم این کار را انجام بدهیم و آن موقع پشیمان می شویم

تنها فرصت اینکار همین الآن است ، کسانی را که دوست دارید همین الآن غافل گیر کنید.آن وقت می بینید که چگونه خوشحال می شوند. و حتی اگر ما را دوست نداشته باشند دوست می دارند. بعضی از دوستان ما، ما را مخفیانه دوست دارند و تنها منتظر یک اشاره از ما هستند، یک کلمه

بیایید توجه کنیم

بعضی ها علاقه خود را با کارهایی که برای ما انجام می دهند نشان می دهند بیایید بیشتر توجه کنیم. خیلی از ما ها چنین دوستانی داشته ایم که با اخلاص تمام ما را دوست داشته اند بعضی از ما ها با بی توجهی و بی تفاوتی از کنار آنها می گذشتیم دریغ از این که دیگر شاید هیچ کسی ما را این چنین دوست نداشته باشد

بیایید بیشتر توجه کنیم به طرز رفتار دیگران با ما ، به طرز حرف زدنشان با ما ،به کارهایی که برای ما انجام می دهند و... دو ستان ما از این طرق به ما چیز های زیادی می گوییند، بیایید بیشتر توجه کنیم

 

داستان

کسی سوال نداره؟!

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید
از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم!
این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند.
هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد.
هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم از من می‌پرسید.
این بود که سال سوم، چهارم دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی!
تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم!
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،
اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده
بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید این شد که هر وقت
چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشده‌اش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد.
بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه!
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون،
منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره!
خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما
و الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!؟

مردم چه می گویند؟!

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...

فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند

پس بیاید به حرف دیگران توجه نکنیم زیرا اگر به حرف های آنها توجه وعمل کنیم مثل این میماند که زندگی آنهاست نه زندگی ما این زندگی ماست نه آنها بیاید خودمان جای خودمان زندگی کنیم.

زهر و عسل

مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ

می گوید حرفی نزد و استادش رفت.شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به
دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و
بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط
ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!

قلبهای عشقولانه

 

گفتمش: دل می خری؟

               پرسید: چند؟

              گفتمش: دل مال تو، تنها بخند!

                                                  خنده كرد و دل ز دستانم ربود

                                                     تا به خود باز آمدم او رفته بود

                                                       دل ز دستش روی خاك افتاده بود

                                                         جای پایش روی دل جا مانده بود...

 

جملاتی از بزرگان

 

آنقدر شکست می خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم ( پطرکبیر )

طرح کوچک را کنار بگذارید و طرح های بزرگ را در نظر بگیرید و هدف خود را بالا ببرید ( دانیل بارتهام )

اگر به دنیای درونت حکومت کنی خوشبخت هستی ( بودا )

ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست ، با انگیزه زیستن است ( اندرومیتوس )

هر کس استعداد خاصی دارد که با آموزش تقویت و تربیت می شود . ( شوپنهاور )

عبارت های تاکیدی مانند تجویز دارو برای جنبه های معینی از خویشتن است که می خواهید آن را دگرگون سازید ( جری فرانک هوزر )

تجربه عبارت از وقایعی که بر آدمی می گذرد نیست ، بلکه عملکرد او در برابر وقایع است ( الدوس هاکسلی )

بی مدد احساس شاید نتوان هیچ تیرگی را به روشنائی و هیچ بی تفاوتی را به جنبش و تلاش مبدل کرد ( کارل یونگ )

تصمیم و قاطعیت بیدارباشی است به اراده انسانی ( آنتونی رابینز )

هر واقعه ای در آغاز به صورت یک رویاست ( کارل سندبرگ )

عشق و آرامش خیال عناصری جدانشدنی هستند ، عشق یک احساس یا عاطفه نیست . عشق مالکیت بر دیگری نیست . عشق ، پذیرفتن بدون قضاوت و بدون داوری است . اگر به دنبال عشق بگردید آرامش می یابید و اگر در جستجوی آرامش باشید به عشق می رسید . معنای آرامش ، خوردن والیوم نیست . آرامش یعنی توازن ( اندرومتیوس )

ایمان حقیقی از نظر من آن است که موجب شود از حداکثر قدرت های خود استفاده کنم و قابلیت های خود را ظاهر سازم ( آندره ژید )

آنچه هستید بهتر شما را معرفی می کند تا آنچه می گویید ( امرسون )

انتظار نداشته باشید که خداوند از آسمان پایین بیاید و به شما مجوز موفقیت بدهد کسی که باید مجوز را صادر کند خود شما هستید . ( اندرومتیوس )

در زیر هر اندیشه ای باوری است ، همچون پرده ای که بر روح ما کشیده باشند .

( آنتونیو ماکادو )

در مورد همه نوآوری ها و خلاقیت ها یک حقیقت ابتدایی وجود دارد از لحظه ای که شخص به طور قطع مصمم به انجام کار یمی شود امدادهای غیبی به کمک او می آیند ( گوته )

هیچ چیز به اندازه رویا در ساختن آینده موثر نیست . مدینه های فاضله امروز واقعیت های فردایند . ( ویکتور هوگو )

ذهن های تاریک و بسته معمولا آنچه را که درک نمی کنند طرد می نمایند ( فرانکویس )

انسان

انسان آنچه به گمان دیگران هست، نیست. به همین شکل آنچه به گمان دیگران نیست، هست. دیگران به کنار، انسان آن چه اکنون هست، به واقع نیست. چراکه در جریان دگرگونی و شدن است، رو به سوی آینده دارد، وباید خود را عوض کند، و مدام کسی دیگر بشود تا سرانجام شاید تصویری از خویشتن خود به دست دهد. من آدم ام و نمی‌توانم کمال هستی شناسانهٔ چیزها را داشته باشم

 

                                                                              سارتر

درک نگاه...

خیلی ها هستند که نمی توانند با نگاهشان حرف بزنند

خیلی های دیگر اصلا اعتقاد ندارند که می شود با نگاه حرف زد

بعضی ها دوست دارند اما بلد نیستند

ولی مشکل هیچ کدام از اینها نیست

مشکل این است که ...

 

تعداد بسیار بسیار کمی در این دنیا می توانند نگاه ها را بفهمند و حرف نگاه را بشنوند...

 

فردا نه،همین امروز

فردا نه،همین امروز

کسانی که به فردا امید دارند امروز را ازدست می دهند

دریغ ازاین که امروز همان فردای دیروز است

وآخر عمر باخود می گویند:پس این فردا کی می رسد؟

اگر هدفی دارید یا چیزی می خواهید منتظر فردا نباشید

امروز روز مناسب است .

ستاره شناس

ستاره

بسم الله الرحمن الرحیم

من ودوستم در سایه ی معبدی،نابینایی رادیدیم.

دوستم گفت:این داناترین مرد جهان است.

تزدیک شدیم وپرسیدیم:از کی نابینایید؟

-ازوقتی زاده شده ام.

گفتم:من یک ستاره شناسم.

نابینا پاسخ داد:من نیز.

آن گاه دستش راروی سینه اش گذاشت وگفت:

از درون اینجا،همه خورشیدها وستارگان رارصد می کنم.

                                                                           

                                                                               جبران خلیل جبران

عشق و اعتماد

عشق

بسم الله الرحم الرحیم

زمانی که دست زندگی سنگین وشب بی ترانه است،هنگام عشق واعتماد

است ودست زندگی چه سبک می شود و شب چه پرترانه آن گاه که به همه

عشق می ورزیم و اعتماد داریم.

                                                               

                                                               در نامه ای از جبران خلیل به

                                                                   ماری هسکل

دقیقاً؛به همین سادگی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دقیقاً؛به همین سادگی 

یادمان باشد جهان وزمان زیر مجموعه های کوچکی از این انسان بزرگ هستند؛همان 

انسان بزرگی که خدا،خود،روح خویش رادر لو نهاده است وبه بزرگترین وبالنده ترین  

دروضعیت اش رسانده است؛ واین انسان بزرگ چه حقی دارد؟ که دربرابرکوچکترین

چاله ها و چالش ها خود را ببازد وکوچک کند 

به یاد بیاوریم : معجزه ی بزرگ و مقتدرانه ی تقدیر را؛ که جهان و زمان رازیر پای 

انسان نگاشته است ؛ ویاد بگیریم که تغییر کنیم !... دقیقاً؛به همین سادگی

امید

 

 

اميد

 

تلاش دیوار بلندی دارد

من ازآن بالا میروم

وکمی بالاتر

سرم ازسقف جهان بیرون است

شاید تو ندانی

اما چشمان توجایی است

که درآن وسعت جهان جاریست

چشمانت را همان طور

امید آفرین

نگهدار

 

به چیزی که می خواهید تمرکز کنید

 

                            بسم الله الرحمن الرحيم     

 

به چیزی که می خواهید تمرکز کنید

 

ما انسان هابه چیزهای زیادی نیازمندیم وچیزهای زیادی می خواهیم.

آدم های عادی فقط به نیاز های خود تمرکزمی کنند  ونیازهای خود را

بدست می آورند ودست روی دست  می گذارند تا نیز دیگری  به سراغ

آنها بیاید. اگرشماهم می خواهید آدمی عادی  باشید  این راه انسان های

عادی است. امااگرمی خواهید فردی معروف باشید یا کارشگفت انگیزی

در زندگی خود انجام دهید یا... بهتر است بعد از بدست آوردن نیاز های

خود، برای بدست آوردن چیز هایی که می خواهید تلاش کنید.هروقت به

چیز هایی که می خواستید رسیدید یک دفعه می بینید دست به کار شگفت

انگیزی زده اید.

به قول رابینز: شمارا به این جهان آورده اند که کار شگفت انگیزی انجام

دهید.

وبه قول ناپلیون بناپارت: آدم بهتر است که اصلا به دنیا نیاید تا اینکه بیاید

واثری ازخود به جای نگذارد.

 

اميدوار و هدفمند باشید

 

دوست معمولي ، دوست واقعي

دوست معمولي ، دوست واقعي


دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تورا ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.
دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.
دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.
دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟
يک دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.
دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکندو منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.
دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.
دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود.
دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.

 

دوست

                                   

  بسم الله الرحمن الرحیم 

 

دوست

 

اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی

نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو رالمس کند.

شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به

او نخواهی رسید .

هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد

عاشق لبخند تو شود.

تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام

دنیا هستی.

هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و

سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی

شکرگزار باشی.

به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران

اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد

نکنی.

خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از

آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .

زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد

که انتظارش را نداری .