بسم الله الرحمن الرحیم

در روزگاری فردی در اهواز زندگی می کرد. این فرد هیچ وقت به آینده اش نمی اندیشید.

نام او محمد بود . اوبه سن ۲۲ سالگی رسید تابه خود جمبید وقت ازدواجش رسید.

وازدواج کرد و زندگی مفید خود راشروع کرد.محمد دراین مانده بود که چه شغلی انت خاب کند.

یک روز تصمیم گرفت که خانه ی خود را رنگ ونقاشی بکند. محمد به نقاشی زنگ زد نقاش 

آمد ومشغول رنگ آمیزی شده بود ومحمد هم به کار او خیره شده بود. ومحمد در چیش خود گفت:

چه شغل زیبایی .محمد در تمام شب در حال فکر این بود که این شغل را انتخاب بکند یانه.

وبلاخره تصمیم گرفت که نقاش شود .محمد در این زمینه بعد چند سال ماهر شد. تا غرور تمام بدن او را

فراگرفته بود.محمد یکروز تصمیم گرفت که با چشمان بسته یک نقاشی در خانه ی مردم بکشد.بعد چند

روز کار خود را شروع کرد بعد چند ساعت کارتمام شد. ووقتی که صاحب خانه ی آن رادید وحشت زده شد

چون کار محمد جز خط خطی چیزی نداشت .