حرف دل
سحر گاه
حال سحر گاه یک روز زمستانی است ومن سر گردان بالباس های پاره پوره.
ودارم به یک تکه یخ تبدیل می شوم و...... این شرح حال دلم بود که دارد در
مقابل رنج های دنیا دوام می آورد ونمی داند چکار بکند .
ومن که حال دارم این مقاله یامطلب را برای شما مینویسم خودم رادر دل
آتشی سوزان میبینم ودارم مثل یکتکه چوبی در آتش به زغال تبدیل میشوم.
ونمی دانم آینده ام چه خواهد شد شاید یک جوجه ی مریضی که زیر دست مردم
افتاده است وزبان مرا نمی دانند ودر حال مردنم . ویا شاید یک ......
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 19:24 توسط محمد
|