<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زیباترین لبخند</title>
<link>https://m-mazroee.blogfa.com</link>
<description>چرا لبخد زیبایت رادرکتاب رکورد های گینس ثبت نمی کنی؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 12 Feb 2012 15:53:21 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>تغییر</title>
<link>https://m-mazroee.blogfa.com/post/75</link>
<description>یاد خدا آرامبخش قلبهاست تغییر هرچه می خواهم تغییر کنم یا تغییری در خودم احساس کنم احساس می کنم که زندگی مخالف است. هرچه می خواهم لبخند بزنم و احساس کنم که خوشحال و خوشبختم ، یا صحنه ی زشتی می بینم یا کسی به من حرفی می زند که باعث می شود تمام روز ناراحت بمانم. و نمی دانم که چگونه این افراد دور و برم را گرفته اند؟ از کجا آمده اند؟ نمی دانم آن افراد و دوستان قدیمی ام چرا و چگونه تغییر کرده اند و هر کاری می کنند تا حال من را بگیرند؟ اما من باز هم سعی می کنم</description>
<pubDate>Sun, 12 Feb 2012 15:53:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>m-mazroee</dc:creator>
<guid>m-mazroee.blogfa.com/post/75</guid>
</item>
<item>
<title>غرور</title>
<link>https://m-mazroee.blogfa.com/post/74</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم غرور من غرور من آنقدر زیاد است که وصفش بسیار سخت است. غرور من با همه درگیر است وهمیشه پیروز اما نمی دانم چرا همیشه مقابل یک فرد شکست می خورد؟ فردی که آنقدر ضعیف وبی آزار است که وصفش بسیار سخت است و همیشه راه خود دارد. نه با کسی درگیر است ونه کاری به کسی دارد، سر به زیر و آرام. من سخت در عجبم که چگونه این همه غرور من در مقابل ذره ای از فروتنی ام این گونه زانو می زند؟ سخت در عجبم...؟ 90.09.25</description>
<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 19:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>m-mazroee</dc:creator>
<guid>m-mazroee.blogfa.com/post/74</guid>
</item>
<item>
<title>این روز ها...</title>
<link>https://m-mazroee.blogfa.com/post/72</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم این روز ها اگر می توانستم آنچه در این مغز می گذرد را به روی کاغذ بیاورم شاید اندازه این کره خاکی کاغذ سفید نیاز بود این روزها آنقدر غرق افکارم می شده ام که آبشش در آورده ام خیلی سخت می توانم چند لحظه ای را خارج از این افکار بگذرانم این روزها آنقدر دگیر زندگی شده ام که بعضی وقت ها زخم هایی بر بدنم احساس می کنم این روز ها مشکلات مرا همش با اختلاف دو گل وبیشتر شکست می دهند برای همین ته جدول زندگی مانده ام و این روز ها همچنان می گذرند</description>
<pubDate>Wed, 30 Nov 2011 18:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>m-mazroee</dc:creator>
<guid>m-mazroee.blogfa.com/post/72</guid>
</item>
<item>
<title>معنی شجاعت</title>
<link>https://m-mazroee.blogfa.com/post/73</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم معنی شجاعت چند روزیست که حال خودم را هم ندارم.نه می نویسم ، نه می خوانم ،نه هدفی دارم ،نه تلاش می کنم و نه هیچ کار مفید دیگری را. اما دیگر بس است نمی گذارم این یک عادت شود از این به بعد با برنامه ،نظم وهدف زندگی می کنم دیگر بس است این نقطه آغازی بود برای موفقیت ها و انتهایی برای بی نظمی های فردی که الآن در اوج موفقیت فردی خود به سر می برد شجاعت تنها این نیست که همیشه با توان در مقابل شکست ها ایستاد ، گاهی هم صدای آرامی پس از شکست است</description>
<pubDate>Wed, 23 Nov 2011 18:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>m-mazroee</dc:creator>
<guid>m-mazroee.blogfa.com/post/73</guid>
</item>
<item>
<title>احساسات</title>
<link>https://m-mazroee.blogfa.com/post/71</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم احساسات بیایید ابراز کنیم تا فرصت داری احساسات وعواطف خودت را ابراز کن شاید دیگر هیچ موقع این فرص پیش نیاید و آن وقت تا آخر عمرت پشیمان بمانی احساساتی را که نسبت به دوستان خود، اطرافیان خود و دوستان وآشنایانی که از ما دورند داریم را از آن ها پنهان نکنیم شاید پس ازمدتی دیگر نتوانیم این کار را انجام بدهیم و آن موقع پشیمان می شویم تنها فرصت اینکار همین الآن است ، کسانی را که دوست دارید همین الآن غافل گیر کنید.آن وقت می بینید که چگونه</description>
<pubDate>Sat, 19 Nov 2011 19:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>m-mazroee</dc:creator>
<guid>m-mazroee.blogfa.com/post/71</guid>
</item>
<item>
<title>داستان</title>
<link>https://m-mazroee.blogfa.com/post/70</link>
<description>کسی سوال نداره؟! از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید از همون اول کم نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریه‌ای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی کردم! این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند. هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ می‌خورد. هر صفحه‌ای از کتاب را که باز می کردم، جواب سوالی بود که معلمم</description>
<pubDate>Mon, 14 Nov 2011 11:38:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>m-mazroee</dc:creator>
<guid>m-mazroee.blogfa.com/post/70</guid>
</item>
<item>
<title>مردم چه می گویند؟!</title>
<link>https://m-mazroee.blogfa.com/post/69</link>
<description>می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ... فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم.</description>
<pubDate>Wed, 19 Oct 2011 16:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>m-mazroee</dc:creator>
<guid>m-mazroee.blogfa.com/post/69</guid>
</item>
<item>
<title>زهر و عسل</title>
<link>https://m-mazroee.blogfa.com/post/68</link>
<description>مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و استادش رفت.شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟ شاگرد ناله کنان پاسخ</description>
<pubDate>Wed, 19 Oct 2011 16:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>m-mazroee</dc:creator>
<guid>m-mazroee.blogfa.com/post/68</guid>
</item>
<item>
<title>قلبهای عشقولانه</title>
<link>https://m-mazroee.blogfa.com/post/67</link>
<description>گفتمش: دل می خری؟ پرسید: چند؟ گفتمش: دل مال تو، تنها بخند! خنده كرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاك افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود...</description>
<pubDate>Mon, 09 May 2011 06:42:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>m-mazroee</dc:creator>
<guid>m-mazroee.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title>جملاتی از بزرگان</title>
<link>https://m-mazroee.blogfa.com/post/66</link>
<description>آنقدر شکست می خورم تا راه شکست دادن را بیاموزم ( پطرکبیر ) طرح کوچک را کنار بگذارید و طرح های بزرگ را در نظر بگیرید و هدف خود را بالا ببرید ( دانیل بارتهام ) اگر به دنیای درونت حکومت کنی خوشبخت هستی ( بودا ) ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست ، با انگیزه زیستن است ( اندرومیتوس ) هر کس استعداد خاصی دارد که با آموزش تقویت و تربیت می شود . ( شوپنهاور ) عبارت های تاکیدی مانند تجویز دارو برای جنبه های معینی از خویشتن است که می خواهید آن را دگرگون سازید (</description>
<pubDate>Sat, 26 Mar 2011 09:49:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>m-mazroee</dc:creator>
<guid>m-mazroee.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
</channel>
</rss>
